کریسمس و 43 ماهگی رادوینم
اغاز سال 2016 میلادی رو به همه مسیحی های دنیا تبریک میگم
پسر یکی یک دونه من داره بزرگ و بزرگ تر میشه و هر روز در حال کشف تازه ایی از این زندگی هست و من و احسان ناباورانه با عشق و غروز و لذت در حال تماشای این سیر تکامل هستیم
دیشب جشن کریسمس دعوت بودیم.

رادوین در حال بررسی درخت


شب خیلی خوبی در کنار دوستان گذروندیم
و رادوین هم در حال ژست گرفتن بود و کلی برامون رقصید میپرید بالا پایین وو خوشحالی میکرد
رادوین همین که دوربین رو ببینه شروع میکنه به ژست گرفتن البته اگر در حالت خوش اخلاقی باشه 


تقریبا مدتی هست که رادوین کمی قلدر بازی در میاره و زیر بار هر حرفی نمیره مخصوصا وقتی دستوری باشه .
صداش رو کلفت میکنه و با انگشت اشاره میگه نمیخواااااام گفتم نمیییییییییییییخوام 
گاهی زیر لب خنده ام میگیره ولی با آرومی میگم پسرم بیا بغلم باهم آروم حرف بزنیم بعد سریع میگه ولم نتون ولم نتون (هدف اینه که بگم ولم بکن ولم کن )
البته این دوره سن کمی بچه ها لجباز میشن و ما سعی میکنیم بی تفاوت باشیم
حرف هایییییییییی میزنه که ما انگشت به دهان میشییم و نگاهی به احسان می اندازم میگم واقعا این رادوین بود این رو گفت 
حیف که چند تا از صحبت هاش یادم رفته 
هر صحبتی که با رادوین داشته باشیم توسط کتاب چوپی یا نقل قول از چوپی میگیم و رادوین خیلی تحت تاثیر قرار میگیره متاسفانه کتا چوپی تو ایران تعداد محدوی هست و فقط تو تهران میشه تهیه کرد و خوشبختانه که ما مجموعه از داستانهایی که تو ایران هست رو گرفتیم به جز چند تایی
و داستان چوپی خیلی وسعت داره و برای خودش فیلم داره که اون هم متاسفانه تو ایزان نیست ولی احسان تونست تهیه کن و رادوین با عشق فراوان تماشا میکنه هر چند که زبان فرانسو هست ولی رادوین همه شخصیت داستان رو میشناسه و برای من تعریف میکنه که داستان چی هست
خییلی داستان اموزنده ایی هست


و حدود 2 ماهی میشه که آموزش جنسی رو به رادوین یاد دادیم و هرچند که خیلی زوده ولی چون سن بلوغ و مشکلات زیاد شده تو این زمینه مجبور شدیم که آموزش رو زود شروع کنیم و نواحی حساس بدنش رو یاد گرفته و گفتم که کسی خواست بهت دست بزنه محکم بزنه رو دستش و سریع بیا من و بابایی رو خبر کن 


تمام تابلوهای رانندگی رو یاد گرفته و قتی بیرون میریم همه توجه اش به تابلوها هست و اگر فراموش کنه ازما میپرسه 



تولد دایی جون امیر بود و مامان جون ما رو دعوت کرد پیتزا پله و مانی در کنار دوتا نوه هاااااااااا

23 اذر ماه هم تولد بابا احسان بود و صبح زود از خواب بیدار شدیم و تصمیم گرفتم که یه تولد کوچیک بگیرم و مهمون ها رو سریع دعوت کردم و با رادوین مشغول کیک و شمع و دسته گل بودیم کلی به رادوین خوش گذشت اون شب. چون در کنار دوتا بابا بزرگ ها و مامان بزرگ ها حسابی جولان میداد و شیطونی میکرد 

شب یلدا رادوین بغل دو تا بابا بزرگ ها



با شیشه نوشابه یه هواپیما درست کردیم


اسباب بازی دوران کودکی خودم یادش بخیر چادر گلی مامان بزرگم مامان خودم بود ولی کیفیت اون اساب بازی ها کجا و کیفیت حالا کجا 

سه شنبه گذشته هوس روستا و هوای تمیز و مردم ساده دل و بی ریا کرده بودیم که گفتیم بریم خونه اکبر و مهناز خیلی وقت بود که ندیده بودیمشون حدود 8 سال پیش بود که مهناز روزهای اخر بارداری اش رو میگذروند و توی قزوین هیچ کس رو نداشتن و درد زایمان داشت که زنگ زد به ما گفت کمکم کنید و بیرون شهر زندگی میکرد و شبانه رفتیم دنبالش و اوردیمش بیمارستان ولی گفتن الان وقت زایمانش نیست فردا بیایید و ما آوردیمش خونمون و تا صبح تو خودش از درد گریه میکرد ولی صداش در نمیومد و خلاصه فردا باز رفتیم بیمارستان بعد از کلی درد زایمان دختر گلش دنیا اومد و بعد از 3 ماه مجبور شدن بروند روستا و دیگه ما اینها رو ندیدیم تا اینکه هفته گذشته تصمیم گرفتیم بریم دیدنشون و کلی ذوق میکردن ولی اینقدر با محبت بودن که هر ماه تماس میگرفتن و حال و احوالی میپرسیدن
و پسر گلش هم 4 ساله بود
روز خیلی خوبی رو داشتیم در کنارشون و رادوین کلی با پسرش بازی میکرد و با گریه روستا رو ترک کرد
این روزها هم مشغول مغازه هستم و هم اینکه کلاس زبان رو ادامه میدم و چند روز دیگه امتحانم هست که یه عالمه مکالمه باید حفظ کنم
و از طرفی هم دلم طاقت نیاورد کلاس آشپزی خانم صراف ها رو نرم چون کارش فوق العاده هست و تو برنامه شبکه 5 به خانه برمیگردیم غذاهایی که اموزش میده مشخصه که فوق العاده هست کارش . و این کلاس اشپزی رو هم دارم ادامه میدم و کلی غذاهای خوشمزه درست کردم


سالاد کالسلو

سالاد روس

و کلاس اشپزیمون و مربی عزیزم

و این هم کاپوناتای من
دوست دارم یه وبلاگ مخصوص اشپزی و و شیرینی بزارم و دستورها رو بزرام اونجا ولی واقعا فرصت نمیشه
امیدوارم که توی فرصت مناسب بشه این کار رو کرد .
ممنون از همه دوستای گلم


کریسمس و 43 ماهگی رادوینم 





